X
تبلیغات
شعرهای سورئالیست ((حسنعلی ترنج ))
 
 
چشمهای تو
به زیبایی دریچه چشمانت


 تمام ستارگان در آن خاموش می شوند


جنگجویان روم کلاه از سرشان می پرد


ناخداوار دراقیانوسی بی کران


در پی تو


چشمهای تو فانوس راهم می شوند


اسمان کوچک در قاب چشمانت


قلعه های هزارساله ی گوتیک فرو می ریزند


انقلاب مکزیک از سر گرفته می شود


در شورش چشمان تو


در هر کوچه ای


سرودخوانی زیبا می سرایدت


شعله های مقدس نور


در ردای یک عابد


عیساوار به صلیب چشمانت آسمانی می شوم


جهان نجات پیدا می کند


با ظهور چشمان تو

 

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در دوشنبه دوازدهم اسفند 1392 و ساعت 9:53 |
دوباره
دوباره
درلابلای موهای زمان
تمام بدبختیها می رویند
آبها سر می خورند سربالا
گرگهای تشنه خواهند مرد
در برف مرا به دجوخه ی تیر می کشند
زیر همین درخت
آواره در میان همه ی شبها
چشمهای تو چراغ منند
به رویا میبرنم
درجستجوی خدایی که هرگز نمی نمی میرد
به سان سرباز فاتحی
دوباره راه میروم دزهمه ی گورستانها

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در شنبه پنجم بهمن 1392 و ساعت 11:11 |
خون تو
درچنگال همه ی بادها

با بالی از خشم پریدی

تو راکنار خاکها رهانیده بودند

خون تو خاک را می درد

اما سیاهی را هرگز

ازبارانها بالا رفتی ؟

با چیدن چراغ شب

سیاهی فرو می ریخت

درختی با میوه ی خون دگر بار نخواهد رویید

خاکها خواهندمرد

خون تو می روید

بسان چراغی در شب طوفان

حسنعلی ترنج

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 و ساعت 17:55 |
خواب شامگاه
رهایت میکنم کنار این جاده ها

سایه ها سرت را بکنند

زمینی که دلگیر چشمان توست

جاماند پشت کدامین بوته

مترسکهای خیال من

درخواب شامگاهت سبز می شوند

بازهم جاده شو

تا اتومبیل زمان بشوم

ازگردنه های کشتزاران محو شوم

درعبورثانیه ها به مقصدنرسم

حسنعلی ترنج

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در یکشنبه سی و یکم شهریور 1392 و ساعت 17:44 |
شب هول انگیز
درپایان شبی هول انگیز

کلاغان زیادی افتادند درجاده ی تنهایی

خنجری در حنجره فرو می رفت

این آسمان بیش از اندازه بدبود

تنها ماندم برلاشه ی کلاغان سرخ

ازنفرت بوی ادمها سنگی می سوخت

وتکرار آوازم درگوش خدایان می پیچید

شب هولناک درکنارهیچ رهایم کرد

انتظارگودو بیش از پیش در من حس میکرد

حسنعلی ترنج(گرگ کوهستان)

 

 

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1392 و ساعت 10:40 |
پستی جهان
درهنگامه ای که آسمانبالاتربود

آنقدر تنها بودم

خاک از زیر قدمهایم فرارمیکرد

بوی نفرت حلقم را می سوخت

به تنهایی چراغی برافروختم

تایارویاورش شوم

ادمیانی که از پنجه ی خود می ترسد

چگونه از سایه ی افتاده ی من به حراس نمیرد

درجهان پستی که ایستادم

باچراغی کهنه دردست 

به جستجوی خدایان گم نام میروم

کفنم رابه دلاری می فروشم

برای امتداد نابود ی راهم

درغباری ازبال کرکسها

شاعر....حسنعلی ترنج(گرگ کوهستان)

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در چهارشنبه بیستم شهریور 1392 و ساعت 13:23 |
مسلخ

تالبه ی مسلخ کشتن رفتم

تاپای چوبه ی دار

زیر ساطور اساطیرزمان

زیرتیغ گیوتینی شیرین رد گشتم

آویزانم برهرتیرچراغ

برهرصلیب افراشته ام برگورستانها

مهیب و غرنده تر ازشیران

میان هرخطر می گردم

ای پهلوان همه ی شکست خوردنها

این بار با من باش

تا انتهای هراتفاق رفیقتم

با من باش

تا پای مسلخ مرگ می جنگیم

 

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در شنبه بیستم خرداد 1391 و ساعت 12:34 |
بدانند...
درفراسوی زمین صدای عربده ای می شنوم
هشدار به تمام دزدان زمین
شبانها هنوز بیدارند
پشت تپه های نور ایستادند
قسم به زرتشت کبیر
 تا کودکی در این دیار خواب است
نگذاریم کسی از او خواب بپرد
تادرختی در این دیار باقیست
 آسمان همیشه آبیست
قسم به کاخهای بلند
قسم به تاجهای زرین
قسم به درازترین تاریخ بشر
قسم به برترین نژادروی این کره ی خاک
تا جانی هست
 این خاک بلند بایدبود
تا کودکی در این دیار شیران گران است
هیچ کس نباید خندید
ما که از چرخ بلند برتر و پاکتریم
سربلند خواهیم بود
موشها خوب گوش کنند
خاکی که زیر پای دشمنی چسبید
با خون باید شسته بشود
این خاک یادگار همه ی دوران است
سوسمارها بدانند
تا نفسی باقیست
سرزمینمان را می بوسیم
سوگند به درازترین نام خدا
سوگند به تمام کیشهای زمین
تا جانی هست
به پیشواز تما مرگها خواهیم رفت

 

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در سه شنبه نهم خرداد 1391 و ساعت 13:56 |
نگون بختی
در این سرزمین نگون بخت
دریچه ه ای به آسمان باز نیست
با گامهای خودم بی اعتماد می گذرم
میان علفزاری که سالهاست نمی روید
لا این همه افسردگی ها
... اسب در طویله کورس مسابقه را می خواند
هنگامی قورباغه ای می جهد
آدمی حقیر می شود
دیگر باید از باران نا امید باید شد
تا شب زنده است
میان شلوغیها پرسه باید زد
با تمام شهامت می گویم:
این ده کوچک از تمام قاره ها بزرگ تر است
تا زمانی که مرغهایش می پرد
در دیاری نگون بختی ها
وقتی سخنان جای نان را میگیرد
ماستها به پیشواز بامداد می روند
آینده از آن گوسالگان بی افسار است
|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390 و ساعت 13:18 |
بازگشت زرتشت
به سان همه ی آرزوهایی که پرپر شده اند

بالهای اندوه شب را به ستوه آورد

صدایی به آرامی می گوید

دیگر زرتشت نمی آید

عصای پوسیده ام را بر درختی آویختم

نومیدانه و به دور از هر هیجانی

در دیاری که درختان زرد می رویند

و باد به آرامی می وزد

به انتظار پوچ نشسته ایم

چراغ های این این خیابان بلند

نور را به سمت تاریکی خواهند برد

در آنسوی دره های سبز

کودکانی ایستادند

با چشمانی همربان و آبی تر از آسمان

با گوی کوچکی در در دستانشان

دخترکی با موهای زرد یواشکی می گوید:

زرتشت می آید

و علفها دوباره می رویند

بشه زاران سرسبزتر خواهند شد

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در یکشنبه بیست و پنجم دی 1390 و ساعت 15:40 |
راز گیاهان زیر برف
داستان بزرگ حماسه ی خاک را

برای سرما نسروده ایم

اینک زمان پریدن از کوه است

هنگامی رشادتی در خاک می میرد

درختی هرگز به بار نمی نشیند

سرودی که هزاره ها پیش سروده بودیم

باد آن را به دوردستها برد

وقتی صبری تلختر می شود زهر خواهد شد

چه آسان سنگها به سرازیری می غلتند

و خاک شسته می شود

راز گیاهان زیر برف

تا همیشه جاودانه خواهد ماند

وبهارها از پی زمستانها تکرار می شوند

 

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در شنبه هفدهم دی 1390 و ساعت 12:51 |
علفزار
مانند همه ی دلیریهای خودم
که شاخ خرس را از جا می کند
با بی خیالی تمام
 از صخره ها می پرم
در یک روز مهربان و آبی
از کناراین باغچه ها می گذرم
تکه های ابری که از دور می آیند
نشان از نزدیکی غروب خواهند داد
رشادتی که لای خاکها پوسید
دیگر رشد نخواهد کرد
نگران هیچ بارانی نیستم
علفزاری هرگز نخواهد رویید
زمان برای گاوبازی تنگ می شود
من با هیچ مسافری رهسپار نخواهم شد
کنار این علفزار می مانم
تنها دلخوشیم تماشای کلاغان است
به رهایی در آسمان می چرخند
و خدا در حوض کنار من آب می ریزد
گوسفندان خواهند نوشید


|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در پنجشنبه پانزدهم دی 1390 و ساعت 12:38 |
بالهای نا امیدی
بالهای گشوده ی نا امیدی

بر فراز شهر پرواز می کنند

سکوتی که تمام درختان از آن می ترسند

در جیب من است

سقف این آسمان برای من کوتاه است

تاریکیها هر لحظه سقوط می کنند

هنوز هم واژه ی آب پاک است

پشت بام این رویا

شب را به آسمان می رساند

بالهای نا امیدی پهن تر خواهند شد

سکوتی بزرگ درختان را فرا می گیرد

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در سه شنبه سیزدهم دی 1390 و ساعت 13:0 |
IMG 1174

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در دوشنبه دوازدهم دی 1390 و ساعت 12:53 |
سن سیرو
|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 16:17 |
سن سیرو
|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در یکشنبه یازدهم دی 1390 و ساعت 16:15 |
فانوس رهایی
تنها افتخار زیستن

بر روی این خاک پهناور

آواز کفشهای من است

که مرا تا دور دستها می رهایند

وقتی چوبه ی دارم را به دست کودکان داده ام

امیدی به هیچ فردایی نیست

و زمان مثل خرچنگ می گذرد

آدمی را که یک روز به گور می رود

زمین را که همیشه خواهد گندید

بهتر است چوبه ی دارم را پس گیرم

و نانم را به تنهایی بخورم

زمان آمدن کلاغان نزذیک است

امیدی به آمدن گرگها نیست

روحم در کوهستان مرا می خواند

و خودم این زمین را ترک خواهم کرد

فانوسم را کنار این درختان رها میکنم

 

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در چهارشنبه هفتم دی 1390 و ساعت 13:28 |
کفش پاره ی خدا
در غروبی زرد

بر آستانه ی طویله ها می نشینم

گاوهای ده که از چرا بر می گردند

 تماشا می کنم

وتسبیحم را می چرخانم

 دانه های دود را که به آسمان می روند

ترجمه می کنم

با خود می گویم

کاش دود بودم از بخاری هیزم در زمستانی سرد

زمستانی که از سفیدی لبریز است

دودی که رهاتر به آسمانها می رود

من فقط تماشاگر گاوانم

به ریشه ی درختان می خندم

غمگین تر از همه ی زمانها

دورتر از همه ی مکانها

کفش پاره ی خدا را دیدم

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در یکشنبه چهارم دی 1390 و ساعت 15:46 |
آواز قدیمی
این خانه ی کابوسوار در جاده رهایم کرد

شب دوچندان شده در پرهایم

سنگینی این باران تاریکی

علفها را می کشد

به تماشای گاوان سبزه ها را بخور

متن خاموش و حاشیه های باد روشن

امروز که آسمانها می رویند

من بیل بلندم را به زمین انداختم

آسوده از کنار جویبارها می گذرم

باهمهن عصا و آواز قدیمی ام

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در شنبه سوم دی 1390 و ساعت 15:7 |
بالتر از خشم
مثل تمام گردابها

مثل تمام طوفانها و سیلابها

زمین را تکه پاره خواهم کرد

ایستادم و فقط خندیدم

هیچکس به من اعتماد نداشت

دره ای بین من و آدمها بود

همه ی حشراتی که جلوی چشمانم بد بودند پر داشتند

و خدا چقدر از من دورتر رقت

من رفیق هیچ نبودم

دشمن هیچکس نیستم

من دشمن زمینم

دشمن دریاهایم

دوستان من در خلأ رؤیاها مردند

بسان سنگی که باران خاکهایش را با خود برد

مثل درخت خواهم مرد در زمستانی زیبا

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در دوشنبه ششم تیر 1390 و ساعت 12:22 |
این رود
این رود سربالا میرود

واز ستاره ها می گذرد

پلی که من بر آن ایستادم

ستونهایش از دود است

آواز مرا هر غروب روی این پل می خوانم

کوهها برایم سوت می زنند برایم

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در پنجشنبه دوم تیر 1390 و ساعت 12:23 |
سفر ما
مرگ به پاییز نرسید

زیر آخرین درخت بی سایه مرد

و پیکرش را بهار آرزوها به گور برد

بر امواج بنشسته بود

به تماشای آنسوی جهان رفت

همسفرانش گرگها بودند

راهی از میان جنگل به آسمان می رفت

امواج همچنان ما را می بردند

سفر ما را با خود می برد

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در پنجشنبه دوم تیر 1390 و ساعت 12:12 |
معلق
از پرتگاهی پریدم

هرگز پایم به زمین نرسید

دریاهایی از بالا سرم رد می شدند

با ماهیانی از جنس خاک

در معلق بودنم

جغدها شک کردند

بر فراز همه ی این راهها

راهی از بالای همه ی آسمانها می گذرد

رو به سمت آسمان خواهم پرید؟

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 و ساعت 13:48 |
شادی مرگ
میان این گورستان قشنگ

تا امتداد گشودن دستی می گسترد

سکوت چهره ی پاییز را می پوشاند

تا برگی می لغزید

موری خود را به دیواری می رساند

در بین همه ی شادیها

مرگ ناب تر است

تنها می آید

و در میان پاییز گام بر می دارد

به بالای درختان می نگرد

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 و ساعت 13:45 |
جاده ای نبود
پشت این کوه بلند

روح من بر برگ تمام درختان حک بود

و زیر هر سایه ی زرد

باد مرا به سوی جاده هل می داد

جاده ای نبود

و لاشه ی الاغی انتظار کلاغان را می کشید

تنها من میان این چمنزار گم بودم

روباهی روح مرا پیدا کرد

روحی که همه ی سنگها به آن مدیونند

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 و ساعت 13:41 |
پرتگاه
پرتگاه بلند دنیا در مقابل چشمانم خوار شد

بسان درختی در برابر خورشید

پریدن از او شوقی نداشت

کرکس بالای سرم می چرخید

به لطف بالهایش رودها جاری بودند

و از نگاهش برف می بارید

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 و ساعت 11:29 |
رمه های نور
مثل چنار جاودانه شده ام

در این ورطه ی تنهایی

دیوارها یکی پس از دیگری ترکدار می شوند

راهی که به سوی آن دورها می رود

از همه ی گردنه ها می گذرد

بسان شب که همه ی خاموشیها را دارد

دل من از تاریکی لبریز است

از هر تپه ای که بالا می روم

رمه های نور را می بینم

تنها خداست با پالتوی بلند ایستاده

نگهبان تمام آتشها

بر فراز ما شاپرکها می گذرند

سایه ای که از بالی دشت می گذرد

سایه ی من است

که تا ابد رد هوا می چرخد

من در پای رمه های نور

به تماشای پالتوی خدا ایستادم

 

 

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 و ساعت 11:25 |
پلکان آسمان
این پلکان کوچک تا بالای آسمانها می رود

دست بی نهایت بشر بود

که به انتقام بریدن بال مگس می گشت

قایق کوچک من

در میان اعماق آبها غرق شده بود

ناجی من دارکوبی سیاه

با سری حنایی رنگ

پلکان کوچک او را به آسمان می برد

قایق کوچک من به حقیری دریا می نگرید

و طوفان با احتیاط از کنارش رد می شد

و لرزشهایی که به هم می خوردند

بال زنبور را می چرخاند

تنها لبخند سنگ صدایی برداشت

اندیشه ی داغ کاسه

به روزهای خوشش می خندید

 

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 و ساعت 11:16 |
گورستان
آنجا پایین دره

در گورستان بزرگ زمین

مرگ به تنهایی آواز می خواند

زمان لای خاشاکها پوسیده بود

تنها ملخ نگهبان زمین بود

و از شب پاسداری می کرد

 

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 و ساعت 11:9 |
سرزمینم
خاکی که به پای دشمنانم چسبیده

به آسمانها می برم

کفشهایشان را خواهم سوخت

سرزمینم را با خون می شویم

درختانش را تا انتها بودن بالا می برم

چمنزاری می گسترم با کشتزار خدا هم مرز

در سایه های دلپذیرش دوغی می آشامم

کودکانش انار نخواهند دزدید

در روشنایی هایی که از دور می آیند

باغ ما را به رویا می برند

 

|+| نوشته شده توسط حسنعلی ترنج در دوشنبه بیست و سوم خرداد 1390 و ساعت 11:6 |